خرید بک لینک

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش نخواهد

نیست باد...!

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند + مولانا

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد چاک شدست آسمان غلغلهایست در جهان عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد غم به کناره میرود مه به کنار میرسد تیر روانه میرود سوی نشانه میرود ما چه نشستهایم پس شه ز شکار میرسد باغ سلام میکند سرو قیام میکند سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند روح خراب و مست شد عقل خمار میرسد *** چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد . . .

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

{ زمان : مرحله میانی } بالاخره جلسه تموم شد و با لبخند و احترام به حضار از جلسه خارج میشه. بیرون از سالن اجلاس داره با عزیزانی که برای ملاقات باهاش اومده بودن صحبت می کنه . . . همه چیز خوب پیش میره اما من دلشوره دارم . . . یه چیزی سر جاش نیست! همه چیز مثل همیشه ست . . . اما چشماش آرامش همیشه رو نداره و از صبح هر چی ازش پرسیدم چیزی دستگیرم نشده. همیشه سعی می کنه با صبر و حوصله با ملاقات کننده ها صحبت کنه ، اما این بار نمی خواد طولانی حرف بزنه و از همه نگران کننده تر اینکه چشماش رو مُدام می دزده . . . تمام هفته گذشته در حال تکمیل سفر دوره ایش به کشور های اسلامی بوده و تمام مدت خنده رو؛ البته الآنم صورتش میخنده اما چشماش نه . . . بالاخره من اونقدر همراهیش کردم که بتونم حالشو تشخیص بدم. [صبح روز بعد ] من : « میشه بپرسم صبح به این زودی داریم کجا میریم؟! بالاخره منم باید بدونم! میزبان ناراحت میشه اگه بفهمه بدون هماهنگی غیبمون زده و رفتیم یه شهر دیگه. براشون مسئولیت داره » او : « زیاد طول نمی کشه » مثل اینکه قرار نیست چیزی بهم بگه . . . دیگه نباید اصرار کنم ، درست نیست. [ ماشین می ایستد ] اینجا کجاست؟! روی این تابلوئه نوشته Groblje mučenika. یعنی چی!؟ این سنگهای بلند چیه؟! مممم انگاری قبرستونه. آآآآآآآآااااااااااااااااااا...رهههه چقدر قبر اینجاست!!! تا چشم کار می کنه از این

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

{ زمان : مرحله میانی } بهمون خبر دادن که هواپیما بدون مشکل وارد مرز هوایی شده ، اینجا همه از نگرانی در اومدن. فقط چند دقیقه مونده... خیلیا برای استقبال اومدن. خیلی وقت بود که چشم انتظار این پرواز بودیم. اون شبی که توافق کردیم پرواز های مسافربری مجددا برقرار بشه ، اینجا همه سر از پا نمی شناختن. توی این چند سال از وجود خیلی از خانواده ها و همراهان ارزشمندمون محروم شده بودیم ، البته خدا رو شکر هیچ بلایی سرشون نیومده ؛ در واقع جرأت نداشتن که کاری باهاشون داشته باشن! الآنم از ترسشون باهامون توافق کردن که بذارن هواپیما های مسافر بریمون از حریم های هواییشون عبور کنند. شاید ظاهر این دوری سخت بوده باشه... اما برکات زیادی برای ما داشت. ماندگار شدن خانواده ها و نیرو هامون توی کشور های دیگه در واقع به شناسوندن ما به اون کشور ها کمک های زیادی کرد و حقیقت ما رو بهشون نشون داد. تک تکشون سفیری بودن که تفکرات ما رو نشر می دادن. چند نفر از نیرو های برجسته مون که واقعا گل کاشتن! کار رو به جایی رسوندن که توی کشور های خودشون نهضت ایجاد کردن! [صدای زنگ گوشیم] من : «جانم؟ . . . دارن میان فرودگاه؟ . . . کی راه افتادن؟ . . . کارای تیم حفاظت انجام شده؟ . . . باشه ممنون اطلاع دادید. . . آخه به من گفته بودن ممکنه دیر برسن ، من زودتر اومدم . . . باشه ، خدانگهداتون باشه» [چند دقیقه بعد ، ورودی فر

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

دارم میاماااا هر چند لنگ لنگان ...

هر چند گیج و ویج

هر چند خواب و بیدار

هر چند ...

اما دارم میام! صبر کن!

+ حمد

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

ابریشم قیمت نداره...

+

کدوم مه جلوه ی روی تو داره یار

همون ماهی ک از قبله زنه سر نشون از طاق ابروی تو داره یار

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

میگه همه اندیشه ها و همه «ایسم» ها امتحان خودشون رو پس می دن ، که دیگه هیچ تفکری ادعایی نداشته باشه که ما می تونستیم بشریت رو به سعادت برسونیم ولی فرصتش پیش نیومد. همه یه دور نوبتشون میشه. و همه «رد» میشن. + فَمَن یَکفُر بِالطّاغوتِ وَ یُؤمِن بِاللهِ فَقَدِ استَمسَکَ بِالعُروَةِ الوُثقی لَا انفِصامَ لَها + همون اصل همیشگی... اول باید غیر خدا رد بشه ، بعد ایمان بوجود میاد. + *** ترتیب داره + دموکراسی ِ به این شکل هم جوابش رو پس داد. یه احمقی مثل ترامپ شد رئیس جمهور. + پرزیدنت کلیدساز هم ک سهم ما شد...

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

آدم دو تا معلم داره : آموزگار و روزگار

چیزی ک از اولی با شیرینی یاد نگرفتی دومی با تلخی بهت یاد میده...

+ اولی با قیمت جانش / دومی با قیمت جانت

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

تبیین این ابهام در کلام نمی گُنجه... شرح قریب به مضمون این «ابهام» این میشه : آورده اند که بهترین و ارزشمندترین علم «توحیده»... منظورم رو به «خداشناسی» دقیق تر می کنم. من بر حسب تجربه این جمله رو کاملا می پذیرم. چون اگر کسی خدا رو (آنطور ک باید) بشناسه ، در واقع کسی رو شناخته که امور عالم دستشه و طبق رفتارشناسی ای که از خدا داره می تونه بهترین مسیر زندگیش رو انتخاب کنه. از طرفی همین علم «خداشناسی» یه سری اصول داره که به متعلمین کمک می کنه که به این علم برسن. از جمله ی این اصول «اصل سنت های الهی» هستش. یعنی اصول رفتاری خداوند عالم ، در طول زمان یکسان می مونه. این اصل رو توی دبیرستان مطرح کرده بودن... حالا برگردیم سر ابهام... ماجرای حضرت یوسف(ع) برام خیلی سنگینه... یه سری رفتار های الهی برام سنگینه. خداوندگار عالم فردی رو خلق می کنه که از نظر زیبایی جسمی و روحی در منتها درجه ی فضیلت قرار داره و حتی برگزیده ی خداوند هم هست. طوری که تقریبا از هر جهت علاقه به این فرد شایسته مذمت نیست بلکه تازه هر کسی دوستش نداشته باشه باید مذمت بشه... - توی یک همچین شرایطی پدرش (تکرار می کنم! پدرش!) که از قضا پیامبر هم هست ، سالیان درازی به جُرم علاقه به ایشون مجازات میشه!... در آخر ماجرا هم تفهیم اتهام میشه...(*نکته کار اینجاست...) - توی یک همچین شرایطی جناب زلیخا (که اون زمان متأهل بود

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی